شاید جوهرهی این شهر، سفر باشد.
همین است که در بوشهر، مسافر همیشه حرمت دارد؛ چرا که این بندر ریشه در کوچ و رفتن دارد. در اینجا همه چیز در حرکت است؛ از لنجها و آدمها گرفته تا پرندگان.
و در میان همهی مسافران، شالو ـ همان مرغ دریایی سپید ـ نماد تمام سفرکردگان عالم است. پرندهای که در آسمان هر بندری پیدا میشود، اما در آسمان بوشهر تنها گاهگاهی مهمان است. میآید، طنازی میکند، و پس از مدتی، مانند هر مسافر دیگر، رهسپار دیار خویش میشود.
بندرنشینان اما همیشه پذیرای مهماناند. روز و شب برایشان تفاوتی ندارد. در هر ساعتی به خانهشان سر بزنی، گرانبهاترین چیزی که در سفره دارند پیشکشت میکنند؛ چه حمور تازه باشد، چه تکهای نان ساده.
با این همه، بیشتر مسافران، فصلهای پاییز و زمستان را برای سفر به بندر برمیگزینند؛ همان هنگامهای که شالوها هم از بادهای سرد میگریزند و از دیار خویش، دستهدسته به بوشهر کوچ میکنند تا در سرمای دلپذیر جنوب، روزگار بگذرانند.
و بندرنشینان، طبق رسم دیرینهی خود، با هر چه در سفره دارند از آنان پذیرایی میکنند؛ از تکه نانی تا گوشتهای تازه. شاید این سخاوت با اقلیم خشن آنان سازگار نباشد، اما مگر میتوان به بندرنشین گفت «مهماننواز نباش»؟ این درست مثل آن است که از او بخواهی نفس نکشد.
برای مردم اینجا، مهمان تنها کسی نیست که از راه میرسد؛ مهمان برکت است، سهمی از زندگی، و نشانی از روزگاری که همه در سفر بودهاند.
اگر روزی همسفر شالوها شدی و در کرانههای خلیجفارس قدم زدی، میتوانی با آنان همصحبت شوی. با نغمههای ناموزونشان از خاطرات سفر میگویند و اگر گوش دل بسپاری، داستانهای دور و نزدیکشان را خواهی شنید.
کافی است کمی صبر کنی؛ یکی از آنها، برای عرض سلام، با بالهای گشوده از فراز تو خواهد گذشت.
پس اگر روزی همنشین شالوها شدی، رسم بندرنشینان را بهجا آور؛
میزبان خوبی باش، که شالوها نیز از خود شما هستند…