صحبت از بوشهر که میشود، ناگزیر پای گل کاغذی، شناشیر آفتابخورده، تلاش جاشو و رقص لنج به میان میآید. اما برای من، بوشهر شهریست که دیوارهای قدکشیدهاش از گسارش صدا دارند؛ صداهایی که با زندگی در هم آمیختهاند.
در کوچهپسکوچههایش که قدم میزنی، هر خیابان، هر طاق و بنایی، نغمهای برای خود دارد. اگر بالی داشتی و چون شالوی سفرکردهای به آسمان میرفتی، از آن بالا شاید همان نهنگ پیری را میدیدی که به ساحل آمده؛ نهنگی که در هر نفسی که به سختی میکشد، قصهی زندگی را بازگو میکند.
در حوالی بازار صفا، سکوتِ دستفروشها بیش از هر صدایی تو را به خرید وا میدارد. میایستی میان بساطها: میناری، تکهپارچهای، چاقویی، یا وسیلهای ناشناخته که شاید خودشان هم کاربردش را درست ندانند. اما همین سکوت، همان کلام است که مجابت میکند آن وسیلهی غریب را برداری و با خود ببری. کمی که جلوتر بروی، به کوچهپسکوچههای شنبدی میرسی؛ جایی که هر کوچه صدای خودش را دارد. یکی صدای شروهی پدریست که از غم سرتراشون پسر سربازش میخواند، کوچه دیگری نوای بیتیست که مادری برای حنابندون دخترش زمزمه میکند. به بنبست میرسی، از انتهای کوچه صدای کودکانی میآید که از خوشیِ گلی که به دروازه از دمپایی ساخته شده حریف زده اند، فریاد «هله!» سر دادهاند. و همان نزدیکی، صدای یَزلهی جاشوهاست؛ صدایی که به تو میگوید به بهبهانی رسیدهای و دریا دیگر دور نیست. برای رسیدن به آن صدا باید از زیر طاقی بگذری که هنوز در ترکههای چندل سقفش پژواک دعواهای قدیمی میان دو محل مانده. صدای امواج را که دنبال کنی، میرسی به ساحل؛ جایی که صدا، خود زندگیست.
در بوشهر نباید دنبال بناهای دیدنی گشت، نباید منتظر ماند تا فلان فرد را در فلان قهوهخانه دید. در بوشهر باید گوش داد، فقط گوش داد. صداها خودشان تو را میبرند، به عمقِ شهر، به دلِ دریا، به جانِ بوشهر.