صبح در بوشهر کمی دیرتر از سایر شهرها شروع میشود. وقتی آفتاب کمی از پهنای آسمان عبور میکند، صدای فریاد ماهیفروشها از مغازههای تنگ و نمور به بیرون میرسد. بوی شور دریا با سرمای یخ و فلز ترازوی زنگزده در هم آمیخته و خیابان را پر میکند. بازار ماهیفروشها در این ساعت شبیه صحنهای از زندگی است که هر روز دوباره نوشته میشود.
زنان و مردان در رفتوآمدند. سبدهای پلاستیکی رنگی در دست دارند و آن را در مقابل دستانی قرار میدهند که هنوز زخمیاند از کار در لنج یا خیساند از جابهجایی ماهیها. فروشندهها با صدای بلند نام ماهیها را فریاد میزنند؛ هر صدا رنگ خودش را دارد: یکی نرم و خسته، یکی محکم و تند. اینجا معامله فقط خرید و فروش نیست؛ گفتوگوست، شوخی است، خاطره است.
پودر یخ زیر نور صبح میدرخشد و فلسهای نقرهای ماهیها چشمک میزنند. صدای خرد شدن یخ با چاقوها، خنده کوتاه پسرکهای کارگر و فریاد مردی که تازه از دریا برگشته، همه در هم میپیچند. اگر گوش بدهی، میفهمی که اینجا دریا هنوز حرف میزند؛ فقط زبانش عوض شده: زبان دستها، وزنهها، چاقو و صدا.
بازار ماهیفروشهای بوشهر جاییست که زندگی بینقاب است. هیچکس تظاهر نمیکند. حتی خستگی در چشمها زیباست. مردی که روی سبدهای پلاستیکی نشسته، زیر لب چیزی میخواند؛ شاید یزلهای، شاید ترانهای عربی. پیرزنی کنارش فروشنده لجوج را نصیحت میکند: «هر که از دریا نان میخورد، باید دلش هم اندازه دریا باشد.»
وقتی آفتاب به میانه آسمان میرسد و گرما آرام آرام در کوچهها میدود، صداها کم میشود. سینیها شسته میشوند، زمین برق میافتد و بوی نم جا میماند. بازار آرام میگیرد، اما هنوز تپش دارد؛ مثل دریا که حتی در آرامش مطلق نیز در تکاپو است.
اینجا، زندگی هیچوقت تمام نمیشود؛ فقط رنگ عوض میکند.